- کرایه ی این آقا رو هم من حساب می کنم.کیف پولش رو جا گذاشته!
و با دستش مرا نشان می داد !
- کرایه ی این آقا رو هم من حساب می کنم.کیف پولش رو جا گذاشته!
و با دستش مرا نشان می داد !
- آقا تهرون؟
گفتم:
- چقدر ؟ ( یعنی چند می گیری تا تهران )
راننده که همسرش نیز کنار دستش نشسته بود ، با لهجه ی کاشی گفت:
- هر چقد دوس داری . من که مسافر کش نیستم.
ظاهرش هم نشان می داد که مسافر کش نیست.
سوار شدیم . نزدیکی های عوارضی که رسیدیم ، گفت :
- آقا داریم می رسیم ،، کرایه تون رو بدید .
پرسیدم :
- چقدر تقدیم کنم ؟
گفت:
- هرچقدرنرخشه،، نفری دو هزار تومن .
راست می گفت ،، کرایه ی تهران ـ قم نفری دو هزار تومان بود .
دست به جیب شدم و کرایه را پرداخت کردم اما همزمان گفتم :
- هنوز که خیلی مونده .
راننده گفت :
- نه، عوراضی دروازه ی تهرونه . همین جا باید پیاده شید!
خشکم زد . هرچه اصرا کردم که:
ـ شما باید ما رو تا ترمینال برسونید. آخه این جا که ماشین گیرمون نمی آد .
او گفت که نمی تواند مسیرش را به خاطر ما تغییر دهد . سرانجام هم ما را در ناکجا آبادی پیاده کرد و رفت .
وارد کبابی محل که شدم ، آقای کبابی قابلمه ی بزرگی را کنار دستش گذاشته بود و داشت کباب های آماده شده را در آن می چید . معلوم بود برای مهمانی خاصی دارد کباب آماده می کند. من هم بعد از سفارش دادن چند سیخ کباب ،منتظر شدم تا نوبتم بشود .
در همین حین یکی ازسیخ های کباب از دست کبابی افتاد و روی زمین پخش شد. نگاهم متوجه او بود که چگونه می خواهد کباب متلاشی را از روی زمین جمع کند . کبابی محترم سبخ را روی زمین گذاشت و با دقت کباب از هم پاشیده را جمع کرد و آن را دوباره به سیخ گرفت . بعد هم آن را در قابلمه گذاشت .
من هم حیرت زده نگاه می کردم ....
جوان شهرستانی شاید گمان می کرد یک لیوان شیر داغ در سرمای زمستان خیلی می چسبد.
جلو رفت و یک لیوان شیر خرید . کمی ازآن را که خورد، فهمید چندان هم جنس خوبی نخریده است . رو کرد به فروشنده و گفت :
- آقا این شیر خیلی بی مزه است . انگار آب توش ریختید.
فروشنده گفت :
- آب چیز بدیه؟ مریضت می کنه؟
جوان گفت :
- نه ولی آخه ....
فروشنده گفت :
توقع داشتی شیرخالص بدم دست مشتری ؟ مگه مغز خر خوردم؟مردم چه توقع هایی دارند...
دوستم خطاب به او گفت :
ـ آقا معذرت می خوام ،، مطالعه تو این حالت برای چشماتون ضرر داره .
مرد خیلی مودبانه گفت:
- عزیزم ، کتاب دلبر منه. «دیده را فایده آن است که دلبر بیند گر نبیند چه بود فایده بینایی را؟!»
دست فروش دوره گردی وارد اتوبوس شد . رو به من کرد و به زبان فاسی گفت:
- ناخن گیر دوتا هزار .
گفتم :
نمی خوام .
گفت :
- سه تاهزار
بازهم جوابم همان بود .
بعد گفت :
ـ چار تا هزار ...
همین طور که رقم ناخن گیر ها را بالا می برد ، دلم سوخت . دست به جیب بردم و یک اسکناس هزار تومانی به او دادم . همان لحظه راننده می خواست راه بیفتد . پسرک دست برد به داخل کیسه ی ناحن گیر ها و دو مشت از آن ها را در دامنم ریخت و رفت . شمردم ،نه (۹) تا بود .
- صدای واکمن که مزاحم شما نیست؟
گفت :
- نه من اتفاقا بیشتر موسیقی سنتی گوش می دم. از این صدا هم خوشم می آد .
گفتم :
- خیلی خوبه ....... مثلا صدای چه کسایی رو دوس دارید؟
گفت :
اندی ، کورس ، گوگوش ، ابی !
آن روز وقتی معرفی نامه ام را گرفتم ، طاقت نیاوردم و دو باره برگشتم اتاق رئیس که بابت این گونه برخوردها از او گلایه کنم . البته رئیس تنها نبود ،، یکی آن جا بود که ظاهرا کاره ای بود .شروع به حرف زدن که کردم ، رو به آن شخص کردم و گفتم :
- شما هم حرفامو بشنوید ، بد نیست .
گفت :
- نه من نمی خوام بشنوم.
ناچار من حرف می زدم و رئیس مثلا گوش می داد . گرم صحبت بودم که رئیس خیلی خونسرد موبایلش را از جیبش بیرون آورد،، نگاهی به آن کرد ،، سرش را بر گرداند و با آن گرم گفت و گو شد . البته موبایلش زنگ نزده بود.
راستی من با کی داشتم حرف می زدم ؟!
نمی دانم چگونه بحث های زنانه به موضوع هوو و تجدید فراش آقایان کشید که او گفت :
- چند سالی بود که شوهر کرده بودم . شوهرم مرا خیلی دوست داشت ،،من هم او را.
روزی واعظ مسجد محل، زنان را توصیه کرد که شوهرانتان را تشویق کنید که زن دوم بگیرند . بعد هم در باره ی ثواب این که اگر زنی خودش برای شوهرش به خواستگاری برود ، گفت و بسیار گفت .
به خانه که آمدم هر دو پایم را در یک کفش کردم و به شوهر گفتم که باید بروی یک زن دیگر بگیری .
از شوهرم انکار بود و از من اصرار. بالاخره با اصرار فراوان شوهرم را راضی کردم که خودم برایش به خواستگاری زنی بروم .شوهرم سرانجام تسلیم شد و با زنی که دوست من بود، ازدواج کرد .
هنوز چیزی از این ماجرا نگذشته بود که حس حسادتم نسبت به آن زن بالا گرفت . دوباره هر دو پایم را در یک کفش کردم و به شوهرم گفتم که باید آن زن را طلاق بدهی .شوهرم مانده بود چه کند . آیا به حرف من گوش دهد و زن را طلاق دهد یا ...
عاقبت آن قدر غصه خورد که دق کرد و هر دو ما را بیوه گذاشت.
آن روز ماموران که رسیدند ، یکی از سیب گلاب فروش ها ، نتوانست به موقع فرار کند . دو مامور خود را به چرخ او رساندند. فروشنده سلیقه به خرج داده بود و روی چرخش سفره ای نایلونی انداخته و سیب ها را روی آن ریخته بود . دو مامور از دو طرف سفره را با سیب ها از روی چرخ بلند کردند و سیب ها را ـ تا دانه ی آخر ـ در جوی فاضلاب ریحتند و با وجدانی آسوده چرخ طوافی را با خود بردند .
اما حکایت ما از روی پشت بام خوابیدن ، ماجرای پسری شانزده ،هفده ساله است که هر روز تا لنگ ظهر روی پشت بام می خوابید . وقتی هم که از خواب پا می شد ، رخت خوابش را جمع نمی کرد . مادرش هر روز سر این ماجرا با او جر و بحث می کرد . یک روز به او گفتم:
ـ چرا رخت خوابت رو جمع نمی کنی ؟
گفت :
- آخه من هر روز خسته و کوفته از خواب پا می شم ،، تازه مامانم ازم می خواد رخت خوابم رو خودم جمع کنم!
دست مسیح در دستم بود که رسیدم آن جا ،،همان جا که کارگران می ایستند . ناگهان پلیس از راه رسید . کارگران که همگی جوان و چابک بودند ، پا به فرار گذاشتند و آنچه از آن ها به جا ماند ، یک جفت کفش بود ،، یک جفت کفش سفید ورزشی که از دست یکی از آن ها افتاده بود . پلیس وقتی از تعقیب آن ها دست خالی برگشت،تلافی اش را سر لنگه کفش ها درآورد و هر دو لنگه را در جوی آب انداخت!
میسح حیرت زده نگاه می کرد . هنور هم وقتی از آن جا می گذریم ، مسیح می پرسد :
- بابا ، چرا آقای پلیس کفش اون آقا رو تو جوی آب انداخت؟!
- سال تحویل شد ، سال تحویل شد .
به دوستم گفتم :
- نه بابا ، هنوز نیم ساعت دیگه تا تحویل سال مونده.
اما دوستم خیلی جدی گفت :
- خب شاید ماه رو دیدن!
پختلال بی دونده
مسیحو می دونده
شرح:
پختلال: پرتقال
دونده :گنده (به ضم گاف)، بزرگ
بی دونده : نابزرگ ، کوچک( "بی "علامت نفی است.)
مسیحو : مسیح رو ، مسیح را
می دونده: فعل مضارع از مصدر دونداندن یا گنداندن( دونداندن یا گنداندن: بزرگ کردن)
بنابراین معنای بیت این است:" پرتقال کوچک مسیح را بزرگ می کند". توضیح این که : اگر مسیح پرتقال کوچک بخورد ،رشد می کند و بزرگ می شود.
اما این روزها به ندرت می توانم سوسکی را حتی با دمپایی بکشم . سعی می کنم آن را با پارچه ای بگیرم و از خانه بیرون بیندازم.
ـ مامان ، اعتیاد یعنی چه؟
مادرش توضیح داد که بعضی ها یک کار را آن قدر انجام می دهند که به آن عادت می کنند . بعد هم مردم می گویند ، او به این کار اعتیاد پیدا کرده یا معتاد شده.
اتفاقا همان روز ها ننه،، یعنی مادر مادربزرگش از شهرستان آمده بود تهران.ننه جان هیچ وقت چادر از سرش دور نمی شود . حتی وقتی همه به او محرم اند.مسیح مرا صدا زد و گفت :
- بیا می خوام یه چیزی بهت بگم.
گفتم:
ـ خب بگو.
گفت:
ـ ننه به چاد راعتیاد داره!
- این جا نوشته استارت(start) یعنی شروع. این جا هم نوشته ترن آف(turn off) یعنی خاموش.
روز بعد مسیح می نالید. گفتم :
- چته می نالی ؟
دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
ـ فکر کنم ترن آف قلبی گرفتم!
- چرا این قدر لباست تمیزه؟
با لهجه ای ویژه گفت:
- برا این که مادرم ششته( شسته)!
آن روز ناگهان داد و فریادش به آسمان رفت. پیر مرد مثل قطره ی آبی که در روغن داغ بریزند ،جلز و ولز می کرد. مردم دورش را گرفته بودند . هر که می رسید، می پرسید:
ـ چی شده؟ چه خبره؟
ماجرا این بود:
ـ پیرمرد حلب روغن خریده بود اما فروشنده ی شیاد به جای روغن در آن چیز دیگری ریخته بود.
می گویم:کاش او هم مثل شیادان دیگر در آن ظرف ، گچ سفت شده یا سیب زمینی آب پز لهیده ریخته بود اما گویی خباثت حد و مرز ندارد. نمی گویم در آن حلب چه ریخته بود ،، قلمم را کثیف نمی کنم!
- خدایا رزمندگان ما ا ین جگر گوشتگان ملت ایران را پیروز گردان.
- خدایا رهبر ما این سلاسه ی زهرای اطهر را طول عمر عنایت کن.
امتحانات ثلث اول تمام شده بود که یک روز این دعا تغییر کرد:
- خدایا رزمندگان ما را این جگرگوشگان...
ـ خدایا رهبر ما این سلاله ی زهرای اطهر....
باری همسایه ی ما برای پسرش چنین کتی خریده بود. پسر هم راه افتاده بود در آبادی و به هرکس می رسید، می گفت:
- بابام برام یه کت خریده ، می خوای برم بیارم ،ببینی؟
و کافی بود بگویی :
- برو بیار،ببینم
پسرک تا خانه می دوید . معلوم نبود مادر را چگونه راضی می کرد تا دوباره کتش را به یک نفر دیگر نشان دهد. چند دقیقه بعد کتش را روی شانه انداخته بود و می آمد.با هیجان آن را نمایش می داد و دوباره راهی خانه می شد.
اگر او را دوباره در کوچه می دیدی ، باز هم می شنیدی که:
- بابام برام یه کت خریده.....
ـ بیست تومن گوشت بده.
لرزیدم.قصاب چگونه باید بیست تومان از گوشت کیلویی دو هزارتومان را به پیرزن بدهد؟!
نگاهم به قصاب بود که چه می کند. شقه ی گوسفند روبه روی او آویزان بود .سرش را برگرداند که آن را نبیند .چاقو را بر شقه ی گوسفند کشید. بی آن که ببیند چقدر گوشت بریده شده،آن را در کاغذ پیچید وبه پیرزن داد.گوشت را وزن هم نکرد اما کم نبود.
به هرکس می رسید، همین را می گفت. چند لحظه صبر می کرد ،، اگر پولی به او می دادند ، می گرفت و مثل بچه ها ذوق می کرد . اگر هم پولی در کار نبود ، لبخند می زد و می گفت :
- عیبیی نداره می رم از یه نفر دیگه می گیرم .
سر و لباسش مرتب بود( نه گران قیمیت) . لبخند از روی لبانش بر داشته نمی شد . نه اهل لابه و التماس بود ، نه برای پول گرفتن از دیگران ، حس ترحمشان را بر می انگیخت.
هر وقت یاد او می افتم، با خودم می گویم :
ـ چرا همه ی گدا ها گریان اند، جز این یکی؟
وقتی می خواست خدا حافظی کند ، دستی تکان می داد و می گفت:
- بای بای ......
- شما می خواید من مچاله بشم؟ دوست داشتید من یک غول بودم و شما رو زیر پام له می کردم؟!
- می شه بشینی روی پای من تا این خانم سر جای تو بشینه؟
مسیح گفت:
- چرا؟
مادرش گفت:
ـ آخه این خانم خسته شده ، نمی تونه سر پا بایسته
مسیح گفت :
- پس چرا بعد از ظهر ها که من از مهد کودک برمی گردم ،، خیلی هم خسته ام، کسی پا نمی شه تا من جای اون بشینم؟!
- حالم خوب نیست . می خواهم بروم خانه ی دخترم.
و رفت . شاید می دانست دیگر به خانه بر نمی گردد. شب را در خانه ی خواهرم می گذراند که حالش بد تر شد . به بیمارستان بردندش . همه نگرانش بودیم ،،من هم.
همان شب خوابش را دیدم .دیدمش که از در وارد شد . او را در آغوش گرفتم.آغوشش سردبود،، سرد سرد.همان لحظه احساس کردم این سردی یعنی دیگر او در میان ما نیست....
آن هم در خط شلمچه که فقط شب هایش کمی خنک بود و می شد سر بر بالین نهاد. در سنگر نگهبانی بودم و شدیدا خوابم می آمد. همین طور که ایستاده بودم ،دست هایم را گذاشتم روی لبه ی خاکریز و چانه ام را بین دو دستم قرار دادم . خنکای خاک و اندک نسیمی که می وزید ، بی که بدانم و بخواهم مرا به خواب برده بود. ناگهان حس کردم موجودی زنده از روی دستم رد شد و بینی ام را نوازش کرد. از خواب پریدم و ناخود آگاه جا خالی دادم . دیدمش ،،موش بود شاید.
هنوز لجظه ای از این ماجرا نگذشته بود که یک خمپاره فرود آمد،،درست همان جا که سرم را گذاشته بودم!
بالاخره طاقت نیاوردم . شرح خوابم را روی کاغذی نوشتم و آن را به همان شخص دادم ،، چون به شدت خجالت می کشیدم چنین خوابی را رو در رو برایش تعریف کنم .کاغذ را که دستش دادم ، از آن جا دور شدم که نگاهم به نگاهش نیفتد.
بعد از چند دقیقه دوباره خودم را به او نشان دادم که اگر از دستم ناراحت شده ،معذرت خواهی کنم.
وقتی با او روبه رو شدم، گفت:
- خوابت تعبیر شده! بچه ی ما هم مثل بچه ی اوشین مرده به دنیا آمد!
* همان روزها اوشین در آن مجموعه ی تلویزیونی ژاپنی بچه ای مرده به دنیا آورد.
ـ پسرم این سند رو برام بخون ببینم چی نوشته.
بیچاره ، پسر هاج و واج سند را نگاه کرد و گفت:
- نمی تونم بخونم.
پدر عصبانی شد و پسر را به باد کتک گرفت که:
- مگه من پول یامفت دارم که خرج تو بکنم تا بری مدرسه . بعد هم تو ی خنگ هیچی یاد نگیری!
نزدیکی های قم رسیده بودیم که ناگهان دود غلیظی از انتهای اتوبوس برخاست. یک نفر فریاد زد:
- آتیش، آتیش
اتوبوس آتش گرفته بود . راننده فورا توقف کرد و مسافران به سمت در اتوبوس هجوم آوردند. همان پدر مهربان پسرش را رها کرد و خودش را از اتوبوس دور کرد!
البته در آن حادثه برای هیچ کس اتفاق ناگواری نیفتاد.