تبليغاتX
خاک
 مثل بقیه ی مسافران مینی بوس تهران پارس ـ سید خندان ،تاب می خوردم و به مقصد نزدیک می شدم . حوالی سید خندان دست به جیب شدم تا کرایه ام را آماده کنم که تازه فهمیدم  کیف پولم را جا گذاشته ام و جیبم خالی است. نگران و دستپاچه  جیب های دیگرم را وارسی می کردم که ناگهان نگاهم افتاد به پسری چهارده ، پانزده ساله که به راننده می گفت :

- کرایه ی این آقا رو هم من حساب می کنم.کیف پولش رو جا گذاشته!

و با دستش مرا نشان می داد !

+ نوشته شده توسط میرجعفری در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:59 |
 من و همسرم ایستاده بودیم منتظر ماشین . می خواستیم از قم برگردیم تهران. راننده ای سرش را شیشه ی ماشین پیکانش بیرون آورد و گفت:

- آقا تهرون؟

گفتم:

- چقدر ؟ ( یعنی چند می گیری تا تهران )

راننده که همسرش نیز کنار دستش نشسته بود ، با لهجه ی کاشی  گفت:

- هر چقد دوس داری . من که مسافر کش نیستم.

ظاهرش هم نشان می داد که مسافر کش نیست.

سوار شدیم  . نزدیکی های عوارضی که رسیدیم ، گفت :

- آقا داریم می رسیم ،، کرایه تون رو بدید .

پرسیدم :

- چقدر تقدیم کنم ؟

گفت:

-  هرچقدرنرخشه،، نفری دو هزار تومن .

راست می گفت ،، کرایه ی تهران ـ قم نفری دو هزار تومان بود .

دست به جیب شدم و کرایه را پرداخت کردم اما همزمان گفتم :

- هنوز که خیلی مونده .

راننده گفت :

- نه، عوراضی دروازه ی تهرونه . همین جا باید پیاده شید!

خشکم زد . هرچه اصرا کردم که:

ـ شما باید ما رو  تا ترمینال برسونید. آخه این جا که ماشین گیرمون نمی آد .

 او گفت که نمی تواند مسیرش را به خاطر ما تغییر دهد . سرانجام هم ما را در ناکجا آبادی پیاده کرد و رفت .

 

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:31 |
با اصرار فراوان همسرم را راضی کردم که برای شام چند سیخ کباب کوبیده بگیرم و به خانه بیاورم.

وارد کبابی محل که شدم ،  آقای کبابی  قابلمه ی بزرگی را کنار دستش گذاشته بود و داشت کباب های آماده شده را در آن می چید . معلوم بود برای مهمانی خاصی دارد کباب آماده می کند. من هم بعد از سفارش دادن  چند سیخ کباب ،منتظر شدم  تا نوبتم بشود .

در همین حین یکی ازسیخ های کباب از دست کبابی افتاد و روی  زمین پخش شد. نگاهم متوجه او بود که چگونه می خواهد کباب متلاشی  را  از روی زمین جمع کند . کبابی محترم سبخ را روی زمین گذاشت و با دقت کباب از هم پاشیده را جمع کرد و آن را  دوباره به سیخ گرفت . بعد هم آن را در قابلمه گذاشت .

من هم  حیرت زده نگاه می کردم ....

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:9 |
شاید هنوز هم باشد ،،شیر فروشی که با پاتیل و  ملاقه ای بزرگ ، از سحر کنار در وردی حرم حضرت معصومه بساطی داشت .

جوان شهرستانی شاید گمان می کرد یک لیوان شیر داغ در سرمای زمستان خیلی می چسبد.

جلو رفت و یک لیوان شیر خرید . کمی ازآن را که خورد، فهمید چندان هم جنس خوبی نخریده است .  رو کرد به فروشنده و گفت :

- آقا این شیر  خیلی بی مزه است . انگار آب توش ریختید.

فروشنده گفت :

- آب چیز بدیه؟ مریضت می کنه؟

جوان گفت :

- نه ولی آخه ....

فروشنده گفت :

توقع داشتی شیرخالص بدم دست مشتری ؟ مگه مغز خر خوردم؟مردم چه توقع هایی دارند...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 13:28 |
اتوبوس راه خود را می رفت و مرد پا به سن گذاشته ای کنار دوستم نشسته  بود و مشغول مطالعه .

دوستم خطاب به او گفت :

ـ آقا معذرت می خوام ،، مطالعه تو این حالت برای چشماتون ضرر داره .

مرد  خیلی مودبانه گفت:

- عزیزم ، کتاب دلبر منه. «دیده را فایده آن است که دلبر بیند    گر نبیند چه بود فایده بینایی را؟!»

 

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 12:49 |
روی صندلی های اتوبوس لم داده بودیم و منتظر  که راننده بیایید ما را از نجف اشرف به کر بلا ببرد .

دست فروش دوره گردی وارد اتوبوس شد . رو به من کرد و به زبان فاسی گفت:

- ناخن گیر دوتا هزار .

گفتم :

نمی خوام .

گفت :

- سه تاهزار

بازهم جوابم همان بود .

بعد گفت :

ـ چار تا هزار ...

همین طور که رقم ناخن گیر ها را بالا می برد ، دلم سوخت . دست به جیب بردم و یک اسکناس هزار تومانی به او دادم . همان لحظه راننده می خواست راه بیفتد . پسرک دست برد به داخل کیسه ی ناحن گیر ها و دو مشت از آن ها را در دامنم ریخت و رفت . شمردم ،نه (۹) تا بود .

+ نوشته شده توسط میرجعفری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 12:12 |
واکمن به دست سوار تاکسی شدم  و صدای شجریان تاکسی را به آسمان برد  . به راننده گفتم:

- صدای واکمن که مزاحم شما نیست؟

گفت :

- نه من اتفاقا بیشتر موسیقی سنتی گوش می دم. از این صدا هم خوشم  می آد .

گفتم :

- خیلی خوبه ....... مثلا  صدای چه کسایی رو دوس دارید؟

گفت :

اندی ، کورس ، گوگوش ، ابی !

  

+ نوشته شده توسط میرجعفری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:46 |
همیشه همین طوراست ،، وقتی حتی برای گرفتن یک معرفی نامه ی ساده به آن بنیاد مراجعه می کنی انگار می خواهند جانشان را به تو ببخشند . از حروف چین آن جا گرفته تا حضرت  رئیس از سر ترحم نگاهت می کنند و اصلا به روی خود هم نمی آورند که تمام این دم و دستگاه برای خدمت به تو بنا شده  .

آن روز وقتی معرفی نامه ام را گرفتم ، طاقت نیاوردم و دو باره برگشتم اتاق رئیس که بابت این  گونه برخوردها  از او گلایه کنم . البته رئیس تنها نبود ،، یکی آن جا بود که ظاهرا کاره ای بود .شروع به حرف زدن که کردم ، رو به آن شخص کردم و گفتم :

- شما هم حرفامو بشنوید ، بد نیست .

گفت :

- نه من نمی خوام بشنوم.

ناچار من حرف می زدم و رئیس مثلا  گوش می داد . گرم صحبت بودم که رئیس  خیلی خونسرد موبایلش را از جیبش بیرون آورد،، نگاهی به آن کرد ،، سرش را بر گرداند و با آن  گرم گفت و گو شد . البته موبایلش زنگ نزده بود.

راستی من با کی داشتم حرف می زدم ؟!

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:31 |
شاباجی زن متدینی بود که به زنان محله ی نوبهار قم رو خوانی قرآن می آمو خت . چند بار او را در خانه ی عمه ام که بسیار با او صمیمی بود دیده بودم  و از آن چند بار یک بارش را به خوبی به خاطر دارم .

نمی دانم چگونه بحث های زنانه به موضوع هوو و  تجدید فراش آقایان کشید که او گفت :

- چند سالی بود که شوهر کرده بودم . شوهرم مرا خیلی دوست داشت ،،من هم او را.

روزی واعظ مسجد محل، زنان را توصیه کرد که شوهرانتان را تشویق کنید که زن دوم بگیرند . بعد هم  در باره ی ثواب  این که اگر زنی خودش برای شوهرش به خواستگاری برود ، گفت و بسیار گفت .

به خانه که آمدم هر دو پایم را در یک کفش کردم و به شوهر گفتم که باید بروی یک زن دیگر بگیری .

از شوهرم انکار بود و از من اصرار. بالاخره با اصرار فراوان شوهرم را راضی کردم که خودم برایش به خواستگاری زنی بروم .شوهرم سرانجام تسلیم شد و با زنی که دوست من بود، ازدواج کرد .

هنوز چیزی از این ماجرا نگذشته بود که  حس حسادتم نسبت به آن زن بالا گرفت . دوباره هر دو پایم را در یک کفش  کردم و به شوهرم گفتم که باید آن زن را طلاق بدهی .شوهرم  مانده بود چه کند . آیا به حرف من گوش دهد و زن را طلاق دهد یا ...

عاقبت آن قدر غصه  خورد که دق کرد و هر دو ما را بیوه گذاشت.

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 10:13 |
ماموران شهرداری که از راه می رسیدند،تمام میوه فروشانی که میوه  هایشان را روی چرخ طوافی عرضه می کردند، پا به فرار می گذاشتند . چرخ هایشان را به سرعت هل می دادند و در کوچه پس کوچه های اطراف میدان میوه و تره بار قم  پنهان می شدند . اگر یکی از این بخت برگشته ها نمی توانست فرار کند ، ترازو یا چرخ طوافی اش را ماموران با خود می بردند.

آن روز ماموران که رسیدند ، یکی از سیب گلاب فروش ها ، نتوانست به موقع فرار کند . دو مامور خود را به چرخ او رساندند. فروشنده  سلیقه به خرج داده بود و روی چرخش سفره ای نایلونی انداخته و سیب ها را روی آن ریخته بود . دو مامور از دو طرف سفره را با سیب ها از روی چرخ بلند کردند و سیب ها را ـ تا دانه ی آخر ـ در جوی فاضلاب ریحتند و با وجدانی آسوده  چرخ طوافی را با خود بردند . 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 15:52 |
لب پشت بام یا لب پشتبون یا روی پشت بام خوابیدن قمی ها حکایت آشنایی است . واقعا هم لذت بخش است  شب های تابستان  را این گونه گذراندن !

اما حکایت ما از روی پشت بام خوابیدن ، ماجرای پسری  شانزده ،هفده ساله است که هر روز تا لنگ ظهر روی پشت بام می خوابید . وقتی هم که از خواب پا می شد ، رخت خوابش را جمع نمی کرد . مادرش هر روز سر این ماجرا با او جر و بحث می کرد . یک روز به او گفتم:

ـ چرا رخت خوابت رو جمع نمی کنی ؟

گفت :

- آخه من هر روز خسته و کوفته از خواب پا می شم ،، تازه مامانم ازم می خواد رخت خوابم رو  خودم جمع کنم! 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 9:40 |
  • همیشه سر خیابان پنجاه و دوم ایستاده اند ،، کارگرانی که می خواهند با آب روان جوی های یوسف آباد ماشین شویی کنند و نانی بر سر سفره ی خود ببرند. تابلوهای " شست و شوی اتومبیل ممنوع" نیز کاری از پیش نمی برند .

دست مسیح در دستم بود که  رسیدم آن جا ،،همان جا که کارگران می ایستند . ناگهان پلیس از راه رسید . کارگران که همگی جوان و چابک بودند ، پا به فرار گذاشتند و آنچه از آن ها به جا ماند ، یک جفت کفش بود ،، یک جفت کفش سفید ورزشی که از دست یکی از آن ها افتاده بود . پلیس وقتی از تعقیب آن ها دست خالی برگشت،تلافی اش را سر  لنگه کفش ها درآورد و هر دو لنگه  را در جوی آب انداخت!  

میسح حیرت زده نگاه می کرد . هنور هم وقتی از آن جا می گذریم ، مسیح می پرسد :

- بابا ، چرا آقای پلیس کفش اون آقا رو تو جوی آب انداخت؟! 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 9:5 |
صحن ها و خیابان های اطراف حرم امام رضا (ع) غلغله ازجمعیت  بود . منتظر تحویل سال بودیم و نیم ساعتی به آن لحظه باقی مانده بود که ناگهان صدای صلوات اطرافیان ما بلند شد و هم زمان با آن چند نفری گفتند :

- سال تحویل شد ، سال تحویل شد .

به دوستم گفتم :

- نه بابا ، هنوز نیم ساعت دیگه تا تحویل سال مونده.

اما دوستم خیلی جدی گفت :

- خب شاید ماه رو دیدن!

+ نوشته شده توسط میرجعفری در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 15:15 |
مسیح هجده ماهه بود که اولین بیتش را سرود . البته این بیت خاقانی وار است و نیاز به شرح دارد . در این جا به بعضی از نکات غامض آن اشاره می کنم. بیت و شرح آن ،این است:

پختلال بی دونده

مسیحو می دونده

شرح:

پختلال: پرتقال

دونده :گنده (به ضم گاف)، بزرگ

بی دونده : نابزرگ ، کوچک( "بی "علامت نفی است.)

مسیحو : مسیح رو ، مسیح را

می دونده: فعل مضارع از مصدر دونداندن یا گنداندن( دونداندن یا گنداندن: بزرگ کردن)

بنابراین معنای بیت این است:" پرتقال کوچک مسیح را بزرگ می کند". توضیح این که : اگر مسیح پرتقال کوچک بخورد ،رشد می کند و بزرگ می شود. 

 

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 10:39 |
 این حشره لای بوته های خار زندگی می کند یا می کرد. به آن می گفتیم جیر جیرک( با جیرجیرک سبزدرختی اشتباه نشود).تیره رنگ بود و بال ها و پاهای سختی داشت . به آسانی آن را می گرفتیم و یک پای آن را از زانو می کندیم و  دور می انداختیم . بعد برگی یا تکه کاغذی را تا  می کردیم و  خاری را از  آن  می گذراندیم و آن را درنیمه ی دیگر پای قطع شده ی حشره فرو می کردیم .سپس چوب باریکی را از میان کاغذ تا شده عبور می دادیم .چوب را طوری تکان  می دادیم که حشره بچرخد. حشره می خواست پرواز کند اما دور چوب می چرخید و ما به آن می گفتیم چرخ و فلک!

 

اما این روزها به ندرت می توانم  سوسکی را حتی با دمپایی  بکشم . سعی می کنم آن را با پارچه ای بگیرم و از خانه بیرون بیندازم.

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:40 |
مسیح پرسید:

ـ مامان ، اعتیاد یعنی چه؟

مادرش توضیح داد  که بعضی ها یک کار را آن قدر انجام می دهند که به آن عادت می کنند . بعد هم مردم می گویند ، او به این کار اعتیاد پیدا کرده  یا معتاد شده.

اتفاقا همان روز ها ننه،، یعنی مادر مادربزرگش از شهرستان آمده بود تهران.ننه جان هیچ وقت چادر از سرش دور نمی شود . حتی وقتی همه به او محرم اند.مسیح مرا صدا زد و گفت :

- بیا می خوام یه چیزی بهت بگم.

گفتم:

ـ خب بگو.

گفت:

ـ ننه به چاد راعتیاد داره!

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:10 |
اولین باری که مسیح پشت کامپیوتر نشست،خاموش و روشن کردن آن را به او یاد دادم.گفتم:

- این جا نوشته استارت(start) یعنی شروع. این جا هم نوشته ترن آف(turn off) یعنی خاموش.

روز بعد مسیح می نالید. گفتم :

- چته می نالی ؟

دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:

ـ فکر کنم ترن آف قلبی گرفتم!

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 15:13 |
آن قدر با سر آستینش بینی اش را پاک کرده بود که آستینش دیگر به پارچه نمی مانست. سفت شده بود مثل چوب ! البته لباسش هیچ جای تمیزی نداشت ولی  آستینش معرکه بود. شش ساله بود شاید . می خواستم با او شوخی کنم . به او گفتم :

- چرا این قدر لباست تمیزه؟

با لهجه ای ویژه گفت:

- برا این که مادرم ششته( شسته)!

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:8 |
نابینا بود. پسرش هر روز او را می آورد و می گذاشت سر پل علیخانی (همان پلی که میدان مطهری قم را به چهارراه بازار وصل می کند). پیرمرد دستفروش بود . کوپن می خرید، صابون می فروخت. حلب روغن می گرفت،جعبه ی سیگار می داد.

آن روز ناگهان داد و فریادش به آسمان رفت. پیر مرد مثل قطره ی آبی که در روغن داغ بریزند ،جلز و ولز می کرد. مردم دورش را گرفته بودند . هر که می رسید، می پرسید:

ـ چی شده؟ چه خبره؟

ماجرا این بود:

ـ پیرمرد حلب روغن خریده بود اما فروشنده ی شیاد به جای روغن در آن چیز دیگری ریخته بود.

می گویم:کاش او هم مثل شیادان دیگر در آن ظرف ، گچ سفت شده یا سیب زمینی آب پز لهیده ریخته بود اما گویی خباثت حد و مرز ندارد. نمی گویم در آن حلب چه ریخته بود ،، قلمم را کثیف نمی کنم!

 

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 9:6 |
اول راهنمایی بودم. هر روز بعد از بعد از قرائت قرآن  صبحگاهی یکی از کلاس سومی ها پشت میکروفن قرار می گرفت و می گفت:

- خدایا رزمندگان ما  ا ین جگر گوشتگان ملت ایران را پیروز گردان.

- خدایا رهبر ما این سلاسه ی زهرای اطهر را طول عمر عنایت کن.

امتحانات ثلث اول تمام شده بود که یک روز این دعا تغییر کرد:

- خدایا رزمندگان ما را این جگرگوشگان...

ـ خدایا رهبر ما این سلاله ی زهرای اطهر....

+ نوشته شده توسط میرجعفری در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 15:1 |
تمام وجودش ذوق و شوق بود . باید هم ذوق می کرد،، وقتی یک پسرک پنج - شش ساله ی روستایی که همیشه لباس هایش کهنه و رنگ و رو رفته است ، صاحب یک کت سفید شود ، ذوق نکند، چه کند؟

باری همسایه ی ما برای پسرش چنین کتی خریده بود. پسر هم راه افتاده بود در آبادی و به هرکس می رسید، می گفت:

- بابام  برام یه کت خریده  ، می خوای برم بیارم ،ببینی؟

و کافی بود بگویی :

- برو بیار،ببینم

پسرک تا خانه می دوید . معلوم نبود مادر را چگونه راضی می کرد تا دوباره کتش را به یک نفر دیگر نشان دهد. چند دقیقه بعد کتش را روی شانه انداخته بود  و می آمد.با هیجان آن را نمایش می داد  و دوباره راهی خانه می شد.

اگر او را دوباره در کوچه می دیدی ، باز هم می شنیدی که:

- بابام برام یه کت خریده..... 

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 14:39 |
پیررن،بیست تومانی مچاله ای را به قصاب محل داد و گفت:

ـ بیست تومن گوشت بده.

لرزیدم.قصاب چگونه باید بیست تومان از گوشت کیلویی دو هزارتومان را به پیرزن بدهد؟!

نگاهم به قصاب بود که چه می کند. شقه ی گوسفند روبه روی او آویزان بود .سرش را برگرداند که آن را نبیند .چاقو را بر شقه ی گوسفند کشید. بی آن که ببیند چقدر گوشت بریده شده،آن را در کاغذ پیچید وبه پیرزن داد.گوشت را وزن هم نکرد اما کم نبود.

+ نوشته شده توسط میرجعفری در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 13:14 |
 ـ یه پول بده!

به هرکس می رسید، همین را می گفت. چند لحظه صبر می کرد ،، اگر پولی به او می دادند ، می گرفت و مثل بچه ها ذوق  می کرد . اگر هم پولی در کار نبود ، لبخند می زد و می گفت :

- عیبیی نداره می رم از یه نفر دیگه می گیرم .

سر و لباسش مرتب بود( نه گران قیمیت) . لبخند از روی لبانش بر داشته نمی شد . نه اهل لابه و التماس بود ، نه برای پول گرفتن از دیگران ، حس ترحمشان را بر می انگیخت.

هر وقت یاد او می  افتم، با خودم می گویم :

ـ چرا همه ی گدا ها گریان اند، جز این یکی؟

وقتی می خواست خدا حافظی کند ، دستی تکان می داد و می گفت:

- بای بای ......

+ نوشته شده توسط میرجعفری در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:22 |
مسیح و مادرش  در اتوبوس واحد کنار هم نشسته بودند . خانم بزرگواری ـ به جسم و به جان! ـ بدون آن که چیزی بگوید ، خودش را کنار مسیح جا داد. مسیح که به شدت داشت مچاله می شد ، بر سر آن خانم فریاد زد :

- شما می خواید من مچاله بشم؟ دوست داشتید من یک غول بودم و شما رو زیر پام له می کردم؟!

  

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 8:58 |
مسیح و مادرش کنار هم در اتوبوس واحد نشسته بودند. اتوبوس کم کم شلوغ شد . مادرش به مسیح گفت :

- می شه بشینی روی پای من تا این خانم سر جای تو بشینه؟

مسیح گفت:

- چرا؟

مادرش گفت:

ـ آخه این خانم  خسته شده ، نمی تونه سر پا بایسته

مسیح گفت :

- پس چرا بعد از ظهر ها که من از مهد کودک برمی گردم ،، خیلی هم خسته ام، کسی پا نمی شه تا من جای اون بشینم؟!

+ نوشته شده توسط میرجعفری در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 8:44 |
مادرم آخرین ناهارش را آماده کرد،، سفره را انداخت،، همه را به سفره فرا خواند اما خودش چیزی نخورد. گفت:

- حالم خوب نیست . می خواهم بروم خانه ی دخترم.

 و رفت . شاید می دانست دیگر به خانه بر نمی گردد. شب را در خانه ی خواهرم می گذراند که حالش بد تر شد . به بیمارستان بردندش . همه نگرانش بودیم ،،من هم.

همان شب خوابش را دیدم .دیدمش که از در وارد شد . او را در آغوش گرفتم.آغوشش سردبود،، سرد سرد.همان لحظه احساس کردم این سردی یعنی دیگر او در میان ما نیست....

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 15:5 |
شبی شش ساعت نگهبانی!

 آن هم در خط شلمچه که فقط شب هایش  کمی خنک بود و می شد سر بر بالین نهاد. در سنگر نگهبانی بودم و شدیدا خوابم می آمد. همین طور که ایستاده بودم ،دست هایم را گذاشتم روی لبه ی خاکریز و چانه ام را  بین دو دستم قرار دادم . خنکای خاک و اندک نسیمی که می وزید ،  بی که بدانم و بخواهم مرا به خواب برده بود. ناگهان حس کردم موجودی زنده از روی دستم رد شد و بینی ام را نوازش کرد. از خواب پریدم  و ناخود آگاه جا خالی دادم . دیدمش ،،موش بود شاید.

هنوز لجظه ای از این ماجرا نگذشته بود که یک خمپاره فرود آمد،،درست همان جا که سرم را گذاشته بودم!

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 14:50 |
وقتی یاد خوابی که شب گذشته دیده بودم ، می افتادم ، به شدت خنده ام می گرفت. خواب دیده بودم که این دوست متشخص، دیندار و روحانی زاده با اوشین ازدواج کرده است!

بالاخره طاقت نیاوردم . شرح خوابم را روی کاغذی نوشتم و آن را به همان شخص دادم ،، چون به شدت خجالت می کشیدم چنین خوابی را رو در رو برایش تعریف کنم .کاغذ را که دستش دادم ، از آن جا دور شدم که نگاهم به نگاهش نیفتد.

بعد از چند دقیقه دوباره خودم را به او نشان دادم که اگر از دستم ناراحت شده ،معذرت خواهی کنم.

وقتی با او روبه رو شدم، گفت:

- خوابت تعبیر شده! بچه ی ما هم مثل بچه ی اوشین مرده به دنیا آمد!

 

 

 

 

 

* همان روزها اوشین در آن مجموعه ی تلویزیونی ژاپنی بچه ای مرده به دنیا آورد.

 

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 14:25 |
حالا پسرشان برای خودش مردی شده بود و او را فرستاده بودند مدرسه که با سواد شود. دقیقا همان روز اول که پسر از مدرسه برگشت، پدر سند قدیمی  ملکی را آورد و به پسر نشان داد گفت :

 ـ پسرم این سند رو برام بخون ببینم چی نوشته.

بیچاره ، پسر هاج و واج سند را نگاه کرد و گفت:

- نمی تونم بخونم.

پدر عصبانی شد و پسر را به باد کتک گرفت که:

-  مگه من پول یامفت دارم که خرج تو بکنم تا بری مدرسه . بعد هم تو ی خنگ هیچی یاد نگیری!

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 13:51 |
اتوبوس تهران ـ قم که راه افتاد، این پدر و پسر صندلی جلویی ما نشسته بودند و می دیدیم که پدر لحظه ای از محبت به پسر سه- چهار ساله اش غافل نمی شد.او را نواش می کرد، می بوسید و برایش پسته مغز می کرد.

نزدیکی های قم رسیده بودیم که ناگهان دود غلیظی از انتهای اتوبوس برخاست. یک نفر فریاد زد:

- آتیش، آتیش

اتوبوس آتش گرفته بود  . راننده فورا توقف کرد و مسافران به سمت در اتوبوس هجوم آوردند. همان پدر مهربان پسرش را رها کرد و  خودش را از اتوبوس دور کرد!

 

 

البته در آن حادثه برای هیچ کس اتفاق ناگواری نیفتاد.

+ نوشته شده توسط میرجعفری در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 13:37 |